عجب زمانه یی شده، یک وقتی که من بی خیال این بر و آن بر می گشتم، برهان ابدالی به من الفبای طنز نوشتن یاد داد و مرا به این مرض آغشته ساخت، حالا که من نمی توانم از این درد سر فرار کنم، برای من چنین نصحیت نامه یی می فرستد:
شفيق بود شبی غرق خواب شيطانی
که ديد پير و مرادش عبيد زاکانی
نهاد سر به قدمهاش و گفت استادا
گهی تو طنز هاي مرا نيز می خوانی
عبيد نيم نگاهی نمود و گفت شفيق
همه زرنگ شد و تو هنوز نادانی
به چال و مکر خلايق به مال و جاه رسيد
نشسته ای تو و با طنز می درنگانی
شده ست صله اشعار شاعران، دالر
نداده هيچ خری بهر طنز، افغانی
برو توحد اقل شعر و شاعری آموز
شوی ظريف اميری، نديم سلطانی
من از کسادی بازار طنز کل گشتم
برو که گيردت آخر جنون حيوانی
برو برو پی شغلی شريف و آدم شو
و طنز های خود انداز بين تفدانی
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت 14:42  توسط شفیق پیام
|
