دموكراسي
همه روزه در گوش ما پُف مي كردند كه «حق ما را بدهيد»، ديگر زمان و زمانهء مردكه سالاري از بين رفته؛ حالا عصر عصر دموكراسي است و بايد زنان از چار چوب خانه بيرون خيز بزنند و دست در دست مردان ـ مي بخشيد دوشا دوش مردان ـ كار كنند.
هر قدر فكر مي كردم كه براي عيالداري يك مصروفيت سالم پيدا نمايم، موفق نمي شدم؛ زيرا بيچاره نه سواد داشت و نه كدام كمال ديگري از قبيل خياطي، گلدوزي و....
نمي توانستم او را با خود به دوكان ببرم؛ زيرا تا هنوز در شهر ما چنان دموكراسي نيامده بود كه كسي خانمش را به دكان ببرد و مشتركا ًبا هم كار كنند. همين بود كه سر انجام پس از مذاكرات زياد، زنان محلهء ما موفق شدند كه خودشان براي خود مصروفيت پيدا كنند.
آنان به اين نتيجه رسيـدند كه گاراژ ما را يك سالـون آرايش (توني، قيچي و شكل موي) بسازند و نخست همهء شان مو ها و رو هاي يك ديگر را بيارايند تا در اين فن استاد شوند؛ بعداً رسماً آرايشگاه بگشايند.
تمرين آغاز گرديد و همه روزه از بام تا شام غريو و هياهو در گاراژ بر پا بود. شبانه وقتي مادر اولاد ها به خانه مي آمد يك بلست از طول مو هايش كم شده بود و با استفاده از رنگ ها و پودرهاي مختلف شكل و شمايل را طوري مي آراست كه بعضاً بيم مي کردم که خداي ناخواسته طفلك كوچكم حين شير خوردن زهره كفك شود. اتفاقات عجيبي رخ مي داد، گاهي مي ديدم كه يك زن با مو هاي طلايي وارد اتاق مي شود، مي شرميدم و به رسم احترام از جا بر مي خاستم كه خداي ناخواسته كدام مهمان آمده است، سرم را پايين مي انداختم و مي گفتم: "سلامُ عليكم همشيره!"
بعد از لحظاتي گفت و گو متوجه مي شدم كه همان بو بو گل يعني مادر اولاد هاست.
چند ماهي گذشت و به قول خود شان، همه استاد شده بودند و زمان آن فرا رسيده بود كه هر كدام براي خودش آرايشگاه مستقل باز کنند. البته اين تصميم موقعي گرفته شد كه سر همهء شان مانند كلهء عسكر هاي قديمي ماشين بلند شده بود.
روزي متوجه شدم كه سر دروازه هاي تمام حويلي هاي كوچهء ما لوحه هاي رنگين نصب شده است:
- آرايشگاه زرافشان (ديپلوم از فرانسه، با سابقهء بيست سال كار)
- آرايشگاه محبت (ديپلومهء جرمني با سابقهء بيست و پنج سال كار در پشاور ـ پاکستان )
- آرايشگاه جهان (ديپلوم ازمملكت لندن، سابقهء كار هفده و نيم سال)
با اين حال همهء خانه ها مالك يك آرايشگاه با يك اسم پُر طمطراق و با يك ديپلوم از كشور هاي اروپايي و غربي و با سابقهء بيش از بيست سال كار،شدند.
بعضي از اوقات كه دور از ساحه و سايهء مادر اولاد ها مي بودم با خود زمزمه مي كردم: "لعنت به اين دروغ هاي كاكُلدار! كدام ديپلوم؟ كدام بيست سال؟" بعد با خود مي گفتم كه اين هم يك پيشرفت است، يك قدم به جلو! سر انجام خانم ها حاضر شده بودند که حد اقل در بارهء سابقهء كار، سالهاي كاري را از يك ديگر بيشتر بگويند و از اين كار که در واقع افشاي سن و سال شان بود، نترسند.
چند ماهي با مراسم افتتاح و گشايش گذشت، هر روز يك محفل بزرگِ با ساز و آواز برپا می بود.
شام ها وقتي به خانه مي آمدم، مي ديدم که بچه ها گرسنه و تشنه نشسته اند و كسي به آنان نان و آب نداده است. پيش خود مي گفتم كه اي كاش خانم در كنار شوق كار و فعاليت اندكي به فكر اولاد ها هم باشد. وقتي اين معضله را به او گفتم، فوراً قضيه را به شوراي آرايشگاه ها مطرح كرد. شورا پس از چند جلسه فيصله كرد كه پس از اين، يك روز من و يك روز مادرش از بچه ها سر پرستي نماييم.
به اين حساب جديد بايد يك روز به دوكان مي رفتم و يك روز در خانه مي ماندم و از اولاد ها مراقبت مي كردم. رفته رفته تقريباً دوكان و دوكانداري از پيشم رفت.
يك روز كه نوبت من بود و در خانه بودم، درِ خانه به شدت كوبيده شد، وقتي دروازه را باز كردم ديدم كه يك قول اردوي منظم در مقابلم ايستاده است. با آن كه از ديدن شان بي وار شده بودم، كوشيدم كه طهارتم نشكند. با زبان شكسته پرسيدم كه خييييييييييييييييييريت است، صاحب !
شخصي با يك صداي دور از ادب گفت: "اين آرايشگاه از كيست؟"
ـ بفرماييد، از بنده، منظورم از ما است.
ـ مسؤول اين آرايشگاه كيست؟
ـ خانمم؛ اما فعلاً تشريف ندارند.
لحن شان جدي تر از پيش شد و به دُشنام دادن شروع كردند. با هزار عذر و زاری، علت اين همه خشم و غضب را پرسيدم،يكي از آنها كه نسوارش از شدت خشم از دو كنج لبش آويزان شده بود، رو به من كرد و گفت:
ـ ديروز خانم قوماندان صاحب براي توني دادن موهايش آمده بود، نمي دانم كه زن نام گُمت از كدام مواد و دواي كهنه و تاريخ تير شده استفاده كرده كه سرش به كُـلّي كل شده و اثري از موي بر سرش به يادگار نمانده است.
با چند بار خط بيني كشيدن، توبه كردن، بد كرديم و «چيزخورديم» گفتن و با وساطت همسايه ها آنان را رخصت كرديم.
هنگامي که به خانه برگشتم و اين داستان را به خانم بيان كردم ـ در حالي كه خودش نيز اين تراژيدي را از پشت دروازه تماشا كرده بود ـ با خونسردي گفت:
- خوب شد يك تجربه شد كه ديگر از اين دوا استفاده نكنيم!
انتخاب تخلص
از كودكي آرزو داشتم كه وقتي بزرگ شوم، براي خودم يك تخلص زيبا و پُر معنا انتخاب می کنم و تخلص من بايد از جنس كلماتي باشد كه به ادامهء آن كلمهء «صاحب» گنجانيده شده بتواند، چون مي ديدم كه در آن زمان آدم هاي بزرگ را فلان صاحب و بهمان صاحب صدا مي كردند.
از آن جا که مكتب را نتوانستم تمام كنم، هم چنان کم سواد باقي ماندم و به كسب و كار پدري خود (خياطي) مشغول شدم. وقتي مطمین شدم كه در كار خود استاد شده ام و حالا مي توانم از عهدهء كار ها برايم، تصميم گرفتم كه يك دكان مستقل باز كنم.
وقتي كه اين تصميم قطعي شد، نياز احساس کردم تا به دكان لوحه بنويسم،كارت ملاقات چاپ نمايم وضمناً مهر و تاپه بسازم. همين بود كه تخلص براي من اهميتي خاصي پيدا كرد.
ابتدا به فرهنگ عميد كـله كشك كردم و پس از بوي بويك زياد كلمهء «روحاني» را برگزيدم و شدم «خليفه قربان روحاني».
هنوز در چاپ و تكثير وسايل مورد نياز اقدام نكرده بودم كه عقل به سراغم آمد و با خود گفتم:
- بچهء ننه، همين جنجال هاي موجود كم نيست كه تو هم براي بشريت درد سر خلق مي كني؟ ببين بين كشور ما و كشور همسايه (ايـران) چقـدر جنجـال است كه مـولانا جلال الدين از بلخ است يا از قونيه؟ سيد جمال الدين، اسدآبادي است يا افغاني؟ دقيقي از طوس است يا از بلخ؟ مجموع اين همه اختلافات از نداشتن يك تخلص مشخص اين افراد است كه امروز چنين مشكلات را به بار آورده است.
شنيده بودم كه همين بزرگان اگر گاهي سفري به يكي از كشور هاي ديگر كرده باشند، حالا همان كشور مدعي است كه آن مرد از پدر و پدر كلان و از مادر و مادر كلان از آن کشور است.
روي همين هدف، تصميم گرفتم كه هر گز از قلمرو افغانستان پاي بيرون ننهم و سفر را بر خويش حرام ساختم.
با خود جدي تصميم گرفتم قبل از اين كه بعد از در گذشت من ميان دو كشور و دو قوم كشيده گي پيدا شود، بايد از همين حالا خودم كار را درست نمايم.
به فكر انتخاب يك تخلص نسبتاً محلي شدم. ابتدا كلمهء خراساني در كله ام خُرناس كشيد. بعد ديدم كه همين حد و حدود خراسان هم چندان مشخص نيست، از خير اين یکی هم گذشتم.
سر انجام كلمهء «افغاني» را قاپيدم و شدم«خليفه قربان افغاني».
ديري نگذشته بود كه تحولي در افغانستان پديدار شد و حكومت جديد پيروز گرديد. در پي آن در شهر ها جنگ هاي ميان قومي شروع شدند و افغانستان با همين تن لاغرش چند پارچه گشت. اين موضوع نگراني شديدی در ذهن من خلق كرد و فكر كردم اگر وضع چنين پيش برود، باز هم يك روز نه يك روز، به خاطر محل و تاريخ تولد، تعلقات قومي، تاريخ وفات و ديگر گوشه هاي مبهم زنده گي من چند پير و جوان كشته و چند زن ديگر بيوه خواهند شد. پس به اين باور رسيدم كه اصلاً بايد يك تخلص منطقه يي براي خود بر گزينم.
از اين كه مزاري الاصل بودم و خون نافم هم درهمين شهر ريخته بود و ملا نيز در اين شهر در گوشم اذان داده بود، شدم «خليفه قربان مزاري».
هنوز از رفت و آمد به مطبعه و لوحه نويسي ها فارغ نشده بودم كه جنگ ها سركنده و پاچه كنده به مزار شريف فرا رسيدند و كوچه جنگي در مزار شريف شروع شد.
باز هزاران تشويش را شيطان در دلم پارك كرد و مرا به وسوسه انداخت، زيرا در كوچه ها مي پرسيدند كه از كدام كوچه و ناحيه هستي. چون دُم و دوام قضيه را طولاني ديدم؛ به اين نتيجه رسيدم كه چه عيبي دارد تا در ادامهء «خليفه قربان مزاري»، نام كوچهء خود را نيز اضافه كنم تا هيچ ابهامي در زنده گينامه و كار نامهء من باقي نماند. همين بود كه نام مكمل من «خليفه قربان مزاري كوچهء مرغ فروشي گي» شد.
اساساً بايد اعتراف كنم كه من در انتخاب تخلص طالع ندارم، تازه كمي خاطرم آرام شده بود كه درکوچهء ما هم قوماندان ها و گروه هاي مختلف پيدا شدند و خانه جنگي آغاز گرديد، چون من واقعاً يك آدم حسابي هستم و نمي خواهم هيچ مسأله يي در تاريكي قرار داشته باشد، همين بود كه بعد از نامم يك قوس باز كردم و نوشتم: خليفه قربان (مزاري، كوچهءمرغ فروشي گي، مسجد دومي، كوچهء اولي، دست راستي، خانهء چهارمي، داخل حويلي، اتاق گنبدي، سايه رخ نيمه آفتابي).
ختنه سوری
از زماني كه به ياد دارم، وقتي يك خانواده محفلي برگذار مي كرد، همهء خويشاوندان به يك عمل مشابه دست مي زدند.
چند سال پيش، در ميان آنها جشن ختنه سوري مُد شده بود و همه گي پسران شان را با بر پايي يك جشن و مراسم مجلل، ختنه مي كردند. در آن زمان، ختنه مشكلات زيادي داشت؛ چون اين كار را «خليفه» ها مي كردند نه داكتران و جراح ها.
در اين هنگام خانوادهء ما تصميم گرفتند كه مرا در يك محفل و مراسم مجلل ختنه كنند؛ كه كردند.
رقابت ها در اين زمينه اوج مي گرفتند و هر كس مي كوشيد تا شخص قبلي را مغلوب سازد و مراسم بهتر از او برگزار نمايد.
چون محفل ختنه سوري من سالهاي پيش صورت گرفته بود و در آن هنگام، هنوز فلمبرداري رواج نيافته بود و موسيقي شرقي بود، و محافل پس از آن شكوه و عظمت محفل ما را زير سؤال برده بود، اين مسأله حساسيت خانوادهء ما را بر انگيخت و تصميم گرفتند كه يك بار ديگر مرا ختنه نمايند.
برايم خيلي دلداري مي دادند كه ان شأالله اين بار زودتر خوب مي شوي؛ چون مسألهء داكتري است و مانند دفعهء گذشته گزك نمي كند، حالا كار كار پيچكاري و پانسمان است، زمان و زمانهء «پخته سوزك» و «كلاه گذاشتن» گذشته.مي گفتند كه تا چند روزك دیگر، گُل واري خوب مي شوي. وعده هاي مختلف مي دادند كه برايم بايسكل، ويديوگيم و... مي خرند.
آنان درك كرده بودند كه اين بار بزرگ شده ام و با سامان بازي توجهم جلب نمي شود. پس مي كوشيدند كه با چیزهای بزرگتر مرا قانع سازند.
تصميم جدي بود و چنان كردند كه مي گفتند.
چون از لحاظ سن و سال بزرگ شده بودم، اين بارخونريزي نسبت به دفعهء قبلي بيشتر بود و چند روز زياد تر از گذشته بستري شدم.
اين روند ادامه داشت و در هر هفته يك يا دو ختنه صورت مي گرفت و به اين ترتيب سالها دوام داشت.
شگفت آور اين كه نزديك امتحانات وسط سال و من در صنف دوازدهم بودم كه خانوادهء ما در يك محفل ختنه سوري اشتراك نمودند؛ وقتي نيمه هاي شب، از آنجا برگشتند، خيلي مأيوس بودند، زيرا اين محفل بهتر از همهء محافل گذشته بر پا شده بود. در همان لحظات از شب جلسهء خانواده گي تشكيل شد و اعلام كردند كه يك بار ديگر مرا ختنه نمايند. مخالفت جايي را نمي گرفت. شروع كردند به تسلي دادن، كسي مي گفت كه برايم موتر مي خرد، ديگري وعدهء سفر خارج مي داد و يكي مي گفت كه چند روز بعد مراسم ختنه، بخير برايم زن مي گيرند.
مراسم به گونهء تعيين شده اجرا شد، از همان روزي كه در بستر خوابيدم. متوجه شدم كه طعنه ها و كنايه هاي زيادي در مكتب در انتظار من است. ناگزير مكتب را ترك گفتم.
مراسم ختنه ادامه داشت و هر روز يك يك سانتي از«چيز» بچه ها بريده ميشد. حالا اين جوانان بودند که ختنه مي شدند، زيرا اصلاً كـودك واجـد شرايط در ميان قـوم ما نمانده بود.
خداوند رحم كرد: قبل از اين كه براي بار چهارم نوبت به من برسد و ريشه اش را در بيارند و ريشه كنش نمايند، نامزد شدم و به تعقيب آن به مراسم عروسي اقدام گرديد. ديروز وقتي مراسم عروسي تمام شد و به خانه برگشتيم، شب هنگام دانستم كه با اين تقليد ها و تعصب ها، چه جفايي در حق من صورت گرفته است.
سفر به؟
چند روز مختصر مي شد كه به شهر مهاجر پرور پشاور پناه آورده بوديم. هنوز عرق كَلوش هاي ما خشك نشده بود كه هواي رفتن به اروپا و امريكا در كلهء ما برقک زد. چون شنيده بوديم كه پاكستان تختهء خيز است براي رفتن به جا هاي ديگر.
اتفاقاً روزي يكي از دوستانم كه دروازه هاي تمام سفارت خانه هاي دنيا را زيارت كرده بود، براي ما مژده داد كه سفارت كشور سويدن در اسلام آباد، براي پذيرش مهاجرين، فورمه توزيع مي كند.
با شنيدن اين خبر چهار پا داشتيم (جمع دو پاي مادر اولادها)، چهار ديگر از موتر قرض كرديم و فرداي آن روز رهسپار اسلام آباد شدیم، اين كه كدام ساعت از پشاو راه افتيديم، نمي دانم. فقط همين قدر به ياد دارم كه در نزديكي هاي اسلام آباد رسيده بوديم ـ پس از پيمودن سه ساعت راه ـ كه صداي اذان صبح به گوش رسيد.
در مسير راه فكر مي كردم كه شايد از شمار كساني باشيم كه پيش از همه به سفارت برسيم؛ اما وقتي به آنجا رسيديم، ديديم كه تعدادي از هموطنان خارج رَو ما از روز قبل در آنجا سنگر گرفته و شب را نيز در آنجا سپري كرده اند.
لحظه به لحظه بر تعداد منتظرين افزوده ميشد. بعد از يك انتظار طولاني دروازهء سفارت نيمه باز شد و همه در جاهاي خود بي حركت شديم. همه منظم در صف ايستاديم. لحظه یی بعد، متوجه شديم كه يك سگ از پاسبانان سفارت است و اين طرف و آن طرف ولگردي مي كند.
نزديك به يك ساعت ديگر منتظر مانديم تا اين كه دروازه باز شد. همه گي از جا بر خاستيم. هنوز خود را جمع و جور نكرده بوديم كه متوجه شديم. شخصي كه دروازه را باز كرده است ميخواهد يک کراچي كثافت را از سفارت بيرون نمايد. اين يك ضربهء ديگر بود بر وجدان زخمي ما، كه خدا داد و كشيديم.
سر انجام، در حوالي ساعت ده صبح بود كه يك مرد خارجي با يك ترجمان افغاني از دروازهء سفارت بيرون شدند و از ما خواستند كه در قطار منظم بايستيم. دقايقي بعد، توزيع فورمه ها آغاز گرديد، هنگام توزيع فورمه ها، گاه گاهي هموطنان ما بي نظمي مي كردند و مي خواستند بي نوبتي كنند و پيشتر از ما كار شان تمام شود و به سويدن بروند كه اين مسأله موجب عصبانيت خارجي شد و دو سه بار به سگ خود اشاره كرد و به زبان خارجي به سگ چيزي گفت و بعد به ترجمان و ترجمان به ما، كه:
ـ ببينيد! حد اقل برابر اين هم نيستيد براي اين هر چيزي مي گويم، عملي مي كند، اما شما، ني!
شايد كساني شرميده بودند، پيشانيم را دست زدم به كلي خشك بود و حلق و گلويم نيز تر. ديدم یعنی که بر من اثری نکرده بود.
در حدود ساعت سه بعد از ظهر بود كه به ما فورمه رسيد و قرار شد كه در هفتهء آينده فورمه ها را باز پس دهيم. خوش و خندان به طرف خانه رفتيم.
يك هفته روي خود را در تمام كورس ها و مراكز آموزش زبان هاي خارجي سياه كرديم تا موفق شديم که روي فورمه ها را هم سياه سازيم.
همين كه فورمه ها را تحويل سفارت داديم، اولاد ها همه سر و صدا كردند كه زود شويد پدر جان فرصت را از دست ندهيد كه وقت كم است، چند دانه كتلاك سويدني پيدا كنيد كه براي خود چند دست لباس مود سويدن بسازيم. با اين سر و وضع كه نمي شود به آن جا برويم.
چند روز همهء بازار هاي كتاب و قرطاسيه پشاور را زير و رو كردم تا اين كه توانستیم يك كتلاك سويدني ـ آن هم از سال هاي قبل ـ پيدا كنم. با اين كار اندكي آتش شان فرو نشست.
بعد از سال هاي طولاني، كله ام به جوش آمد و يك چيزي در مغزم خطور كرد. با خود گفتم: "بچهء پدر ... بيا كه يك معلم زبان سويدني پيدا كنيم و تا آمدن ويزه، زبان بياموزيم كه در سويدن به درد ما بخورد."
در پشاور به این کار موفق نشديم و سر انجام، از اسلام آباد يك استاد را در برابر حق الزحمه خيلي گران به پشاور خواستيم تا براي ما زبان سويدني تزريق كند.
در فاصلهء سه ماه، استاد موفق شد تا الفباي زبان سويدني را براي بچه ها ياد بدهد. با معذرت كه من و مادر اولاد ها همين قدر هم نتوانستيم. چون که كله ها لشم شده بودند و حروف گير نمي كردند.
يك روز صبح سر چاي بوديم كه زنگ كوچه به صدا درآمد و لحظه یی بعد، پسر كلانم نفس سوخته وارد اتاق شد و گفت:
ـ پُسته رسان از سفارت نامه آورده!
غريو و هياهو بلند شد. يكي گفت:
ـ او بابا تا حالي لباس هايم را از نزد خياط نياورده ام.
ديگري فغان و ناله سر داد و گفت:
ـ«او ماي گا د» كُرتي من نزد خشكه شوي ماند.
مادر اولاد ها ناله كنان گفت:
ـ از كابل آغاي گلم را به خاطر خداحافظي خواسته ام که تا حالا نيامده، خدا مي داند چه وقت باز پشاور مي آييم، خدا مي داند كه سفارت پاكستان در سويدن براي ما ويزهء پاكستان را مي دهد يا نه.
دسترخوان همان جا ماند و همه دنبال ترجمان دويديم. وقتي ترجمان نامه را باز كرد و خواند، بعد از درنگ كوتاهي گفت:
ـ سفارت از شما معذرت خواسته و گفته است كه با شرايط پذيرش شان مطابقت نداريد.
پيش از همه متوجه مادر اولاد ها شدم كه تكليف قلبي داشت. ني، ديدم كه به فضل خدا به خير گذشت.
هنوز از سوگ نرفتن به سويدن خلاص نشده بوديم كه آگاهي حاصل نموديم سفارت دنمارك فورمه توزيع مي نمايد و گفتند تا دير نشده است عجله نماييم.
حالا ديگر تجربهء كافي داشتيم، سر صبح خود را به اسلام آباد رسانديم. فورمه گرفتيم. فورمه ها را خانه پُري كرديم و دو باره به سفارت تحويل داديم. كتلاك دنماركي پيدا كرديم. معلم زبان دنماركي استخدام نموديم و به اين ترتيب مصروف شديم.
چهار ماه تمام، مادر اولاد ها دار و نادار خود را صرف ملا و تعويذ نمود و در تمام زيارت ها بند بسته كرد تا اين كه خدا رحم كرد و از سفارت جواب آمد كه نوشته بودند:
ـ شرايط پذيرش پناهنده در دنمارك قرار ذيل است:
بايد يكي از اعضاي خانواده هاي درخواست دهنده در دنمارك باشد و يا با هم خون شريك باشند. در صورت نبود چنين شرايط معذرت مي خواهيم.
كلاهم را كه چند بار خودم و چند بار روزگار از سرم برداشته و دو باره گذاشته بود، قاضي ساختم و سوگندش دادم كه مانند قاضي هاي زمانه قضاوت نكند. به نتيجه رسيديم كه چاره چيست. نه از اعضاي خانوادهء ما كسي در آن جا هست و نه با كسي خون شريكي داريم. پس چه كار كنيم تا با كسي در دنمارك خون شريك شويم. يك راه وجود دارد كه مقداري خون را به دنمارك پُست كنيم تا شخصي آن خون را در بدن خودش زرق كند و با ما خون شريك شود. آن هم در صورتي كه كدام آدم مبتلا به مرض سرطان پيدا شود و نداند كه اين خون يك افغان است، تا حاضر شود، خون ما را زرق كند.
در همين وسوسه ها گير بوديم كه مژده يي رسيد و ما را از همهء جنجال ها رهانيد. گفتندكه روند تازه يي از سوي UNHCR روي دست است و براي بيوه ها پناهنده گي مي دهند. با شنيدن اين موضوع هواي بيوه گري بر سر مادر اولاد ها زد و گفت:
ـ بابهء اولاد ها، خدا ترا زنده داشته باشد. انسان با يك بيوه گفتن بيوه نمي شود. بيا كه يك بار ديگر بخت خود را آزمايش كنيم.
سر انجام تصديق مردن خود را ساختم كه سال هاي قبل وفات يافته ام. شواهد، اسناد و مداركي هم از مراسم جنازه، فاتحه، شب هاي جمعه گي و اربعينم آماده نمودم.
با اين حال، به فرمايش مادر بچه ها و اولاد ها زنده در خانه دفن شدم تا كسي از زنده بودن من به UNHCR اطلاع ندهد.
سه ماه گذشت تا اين كه از طرف UNHCR جواب رسيد كه نوشته بودند:
ـ ما در مورد شما معلومات حاصل كرديم، از اين كه شوهر مرحوم شما قبل از وفات كدام موقف سياسي مهم نداشت و فعلاً هم شما براي سرپرستي تان فرزندان بزرگ داريد، بناً با شرايط پناهنده گي اين سازمان مطابقت نداريد و از شما معذرت مي خواهيم.
اين نامه به من اجازه داد تا مجدداً زنده شوم و از خانه بيرون برایم.
متوجه گرديدم كه در بساط چيزي نمانده است و تمام داشته هاي خود را مصرف كرده ام، تصميم گرفتم كه مقداري پول از نزد دوستان به قرضه بگيرم و چند دست لباس افغاني براي اولاد ها بسازم و هم چنان چند روزي به آنان زبان مادري شان را بياموزيم تا دوباره به وطن بر گرديم.
کمان رستم
سال ها آرزو داشتم که در مراسم ژنده بالا در شهر مزار شريف كه همه ساله در روز نخست سال نو هجري شمسي در مزار حضرت علي ابن ابی طالب بر افراشته مي شود، اشتراک نمايم. سال پار تصميم جدي گرفتم و رهسپار مزارشريف شدم. اين که بار اول بود به مزارشريف مي رفتم، با دلهره و نگراني راه ها و کوه ها را پيمودم. از هر قدمي که مي گذشتم، فکر مي کردم كه خداوند به من يك عمر تازه میدهد؛ زيرا جاده ها بسیار خراب بودند.
در حومهء شهرمزار شريف که رسيدم هوا غبار آلود بود و کم کم باران مي باريد، آفتاب هم چشم پُتکان داشت و به گفته خلق الله آفتاب بارانک بود. ناگهان، چشمم به کمان رستم افتاد که از گوشه يي سر کشيده بود و يک قوس بزرگ را تشكيل میداد. من به راه خود ادامه دادم. دقيقاً متوجه شدم که از زير کمان رستم گذشتم. ناگهان، گپ هاي مادر کلانم به يادم آمد که مي گفت: "بچيم وقتي بچه ها از زير کمان رستم بگذرند، دختر مي شوند و اگر دختر ها عبور کنند بچه مي شوند!"
هر لحظه يي که مي گذشت، در خود دگرگوني احساس مي کردم. ناگهان موتري پُر از افراد مسلح بالاي موترم «اشترنگ» زدند. نزديک بود از مسير خود منحرف شوم و حادثه يي پيش بيايد. به مشکل به حالت قبلي برگشتم. فکر کردم که شايد دختر شده ام و براي يک دختر راننده گي عيب است. هنوز از ورودم به شهر مزارشريف چند لحظه یی بيش نگذشته بود که با چند حادثهء دیگر رو به رو شدم.
در نخستين موتر فروشي شهر به قصد فروش موترم وارد شدم. موتر فروش هم، به گفتهء مردم، ناخن افگارگيرما کرد و به بهانه هاي اين که دزدي نباشد و اسناد تقلبي نداشته باشد، موتري را که به صد شوق و هوس خريده بودم و هر روز شيشه هايش را با آستين هايم پاک مي کردم به نصف قيمت خرید.
به قصد زيارت روضهء مبارک پياده به راه افتادم. در مسير راه پي بردم که همه به طرف من اَلق و بَلق نگاه مي کنند. جوانان عمداً با من تصادم مي کنند و با شانه هاي شان به شانه ام مي زنند.
ديگر کاملاً باورمند شده بودم که دختر شده ام ـ اگر از لحاظ سن وسال بگويم شايد زن شده باشم ـ و گشت و گذار، يک دختر يكه و تنها باعث بروز چنين حوادث مي شود.
فكر كردم که به روی اولادها و مادر شان چگونه نگاه کنم.
خود را به يک بازار لباس فروشي رسانيدم. هيچ بوت زنانه در پايم جور نمي آمد. بدبختي را ببين که خودم زن و اندازهء پايم هنوز مردانه. يک جُفت بوت مُد رفته كه در عقب شيشهء دكان به نمايش گذاشته بودند، به پايم سازگار آمد. آن را خريدم، به دوكان چادري فروشي رفتم و گفتم كه بزرگترين چادري را به من بدهد.
چادري را با بوت ها پوشيدم و از راهي که آمده بودم دوباره به راه افتادم. تصميم داشتم که به زود ترين فرصت ممکن از اين شهر بيرون شوم. به همان جای قبلي رسيدم. ديدم که هنوز وضعيت مانند گذشته است و کمان رستم سر جايش قرار دارد. با سرعت از زير آن عبور کردم. چادري و بوت ها را دور انداختم و يک نفس راحت کشيدم.
در كنار جاده ايستادم وچند موتري را که قرار بود به مزار شريف بروند، توقف دادم و از سر مهرباني به آنها گفتم که از زير کمان رستم عبور نکنند و سرگذشت خود را براي شان تعريف کردم. در حالي که همهء شان خيره خيره سویم نگاه مي کردند، يکي از آنها گفت:
- برادر مغز تو خراب شده ... کمان رستم چي مي کند؟ اين «دروازه جمهوري» است.
سِحر آواز
يک تشناب مجلل،آراسته با کاشي در يک کنجک خلوت حويلي داشتيم. از کودکي وقتي به تشناب ميرفتم، نا خود آگاه به زمزمه آهنگ هاي مورد علاقه ام مي پرداختم و کيف مي کردم. شايد همه اعضاي خانواده در تشناب تمرين آواز خواني مي کردند؛ چون که در تشناب ما غالباً نوبت به زودي ميسر نمي شد.
آواز خواني را از«گرم شه لاگرم شه» و «آسمان رنگ تو است قشنگ» شروع کردم وآرام آرام به غزل سرايي رسيدم وآهنگ هايي از استاد سرآهنگ وغزل سرايان هندوستان را مزه مي کردم وحتا حاضر بودم در هرنوع تشنابي با معروف ترين آواز خوان وغزل خوان جهان مسابقه بدهم.
روزگاري متوجه شدم که آدم بزرگ هستم و صاحب تقريباً نيم درجن فرزند و فرزندي. دیگر براي من عيب بود که در تشناب آهنگ بخوانم. راستش چنين کاري را دور از شان خود ديدم.
همين بود که پي بردم استعداد ديگري نيز در من نهفته است. متوجه شدم كه مي توانم خوب نطق کنم و خوب بيانيه ايراد نمايم - به ويژه بيانيه هاي سياسي که فقط به گلو پاره کردن خلاصه مي شوند.
تصميم گرفتم به راديو و تلويزيون بروم و به عنوان گوينده کارکنم.
روزي سر و وضعم را اتُو زدم و به آنجا مراجعه کردم. آنان امتحاني را پيش رويم گذاشتند. فردا براي امتحان رفتم ـ با دريشي و نکتايي که ازشرايط اوليه گوينده گي بودند ـ. يک متن را به من دادند. آن را خواندم و ثبت کردند. در جريان خوانش متن احساس کردم که صداي من آن کيفيتي را که در تشناب داشت، ندارد. از آنان خواستم که به من يک فُرصت ديگر هم بدهند كه پذيرفتند.
شب را با يک بسته جريده، مجله و کتاب در تشناب سپري کردم و با تمام قوت، خود را براي امتحان آماده ساختم. فردا باز هم نتيجهء امتحان منفي بود. هيئتي که براي گرفتن امتحان حضور داشتند، به نتيجه رسيده بودند که من در اين زمينه بي استعداد هستم. برايم گفتند که نمي توانم نطاقي و گوينده گي كنم.
از آنان خواهش کردم که اگر ممکن باشد در کدام تشناب از من امتحان بگيرند كه به يقين موفق خواهم شد.
همه سوی هم دیگر با نگاه هاي معني داری نگريستند و به من گفتند: "پس شما هم در تشناب تمرين کرده ايد؟!"
قُت قُت قُتاس
نمي دانم اين مرغ پيرَو کدام آيين است که ساعت دوی شب بانگ بر مي دارد و خيلي بي وقت اذان مي دهد. صاحبش بايد چارهء اين مرغ ـ ببخشيد، چارهء صداي اين مرغ ـ را بکند و بکوشد که اين مرغ بي وقت اذان ندهد و همسايه هايش را اذيت نکند. اما وقتي به صاحبش مراجعه مي کني با جسارت و پر رويي مي گويد:
ـ برادر، وقت هاي سابق گذشته است. حالا کسي حق ندارد صداي کسي را در گلويش خفه کند. آزادي بيان است. دموکراسي است. برو پشت و کار و بارت!
گاهي از سر خشم به ملاي مسجد و وکيل گذر کله کشک مي کني و آنها هم مي گويند كه آزادي بيان و دموکراسي است و حق با مرغ است و توصيه مي کنند که يا گوش خود را کور کنيم و يا خود را به کري بزنيم؛ زيرا هر چه باشد، اين صدا گوش خراش تر از بيانيه های سياستمداران که نيست.
ناگزير به پوليس و دولت مراجعه مي کني. پس از واسطه و وسيله به قوماندان پوليس شرفياب مي گردي، مي بيني که او هم چند تا مرغ کلنگي دارد و مرغ هايش را آب و دانه مي دهد و مصروف «پُف آب» کردن يکي از مرغ ها است.
چند کلمه در اوصاف مرغها مي گويي و اصلاً حرف اصلي را قورت مي کني. حتّا وقتي که برخورد و توجه جدي قوماندان را با مرغ مي بيني، دلت مي خواهد که به خاطر جلب توجه قوماندان پوليس مرغ شوي - حتي مرغ تخمي.
از دولت موجود خسته مي شوي و مي رَوي سراغ نامزدان رياست جمهوري که در حال مبارزات انتخاباتی هستند، با ايشان درد دل مي کني و حتي براي شان وعدهء چند رأي مي دهي. آنان نيز ميگويند که طرفدار آزادي بيان هستند. يکي مي گويد: "برادر ما حتّا طرفدار آزادي بيان انسان ها هستيم چه رسد به حيوانات."
ديگري، که از قديم دوست شورنخود خوري بنده بود، آهسته مي گويد: "برو برادر، در کشور ما فرهنگي زياد است يا مرغ باز؟ اگر حساب رأي دادن هم باشد، تمام فرهنگيان تان حساب يک خوراک «جواري کورک» يک مرغ کلنگي را پوره نمي کند!"
سه نامزد ديگر مي آيند و با هم در بارهء قُت قُت قُتاس بحث مي کنند. اولي ميگويد:
دو تن ديگر دست او را میگیرند به سوي پتنوس پُر از مرغ بريان مي برند و مي گويند: "برادر! ما و شما نامزدان رياست جمهوري هستيم... ما را به سياست چه که در بارهء قُت قُت، قيد قيد و کُد کُد گپ بزنيم... در بارهء ملت بايد تصميم بگيريم!"
از راه هاي خصوصي به يکي از نامزداني که مطمین هستي برنده مي شود، راه مي يابي. او را سر پا، پيش اتاق جلسه که قرار است آن جا وارد شود، گير ميکني. در حالي که با رمز و ايما سخن مي گويد، موضوع را با او در ميان مي گذاري. نامزد ریاست جمهوری رو به محافظش ـ که مشاورش نيز هست ـ مي کند و مي گويد:
ـ در بارهء اين قُت قُت قُتاس چه تصميم بگيريم؟
مشاور مي گويد:
ـ هيچ ... مردم چه مي دانند که قُت قُت قُتاس چه معنا دارد. روشن است که مشمول آزادي بيان مي شود.
نامزد ریاست جمهوری رو به محافظ دوميش مي کند و ميگويد:
ـ اگر قُت قُت قُتاس را ترجمه کنيم، کدام معناي خراب که دوستان ما را آزرده سازد، نمي دهد؟
محافظ مي گويد:
ـ No, sir !
نامزد ریاست جمهوری رو به من مي کند و مي گويد:
ـ حالا برو ... پس از انتخابات بيا!
بعد داخل اتاق جلسه مي شود... از داخل اتاق صدا هايي شبيه قُت قُت قُتاس به گوش مي رسد!
جشن جنازه
خدايش بيامرزد پدر کلانم را که سال ها زيست. از دوره هاي سقاوي و شاهي قصه ها کرد و سر انجام، در يکي از روز هاي عصر تمدن و دموكراسي وفات يافت.
همهء قوم و خويش، خورد و بزرگ، صغير و کبير، احمد و محمود، شاه گل و ماه گل، برای به خاك سپاري وي به خانهء ما ريختند. قرار شد تا يک کميسيون تدارک، براي انسجام به گور سپاري پدر کلانم تشکيل شود.
کميسيوني متشکل از کارشناسان گور، کفن، قبر، جنازه، حلوا و... با عضويت پانزده نفر ايجاد گرديد.
کميسيون، به صورت عاجل، کارش را پشت دروازه هاي بسته آغاز کرد و قرار شد نتايج کار را پس از غذاي شام براي حاضرين اعلام نمايند. غذاي شام آماده شد و پس صرف غذا، منشي جلسه اجنداي تصويب شده و برنامهء کاري کميسيون را برای دو روز آينده، چنین برخواند:
روز اول:
ـ ساعت هشت صبح تا دوازدهء ظهر، انتخاب رنگ و نوعيت و اندازهء پارچه و مقدار کفن.
ـ ساعت دوازده تا يک ونيم، وقفهء نان و نماز.
ـ يک ونيم الي پنج، بحث دربارهء نوعيت چـوب، اندازه و چگـونه گی ساختمان تابوت.
روز دوم:
ـ هشت صبح تا دوازدهء ظهر گزارش کاري از فعاليت هاي روز گذشته، انتخاب گورستان، موقعيت، حدود و ثغور گور و تشخيص يک قبرکن ماهر.
ـ دوازدهء ظهرتا دو ظهر وقفه براي نان چاشت و نماز.
ـ دو ظهر تا پنج عصر، نوشتن اعلان فوتي، انتخاب رسانه هايي که اعلان فوتي از آن ها پخش شود و انتخاب موتر امبولانس.
کمیسیون با کمي تأخير، به کار روز اول خويش آغاز نمود. ابتدا مشکلي وجود نداشت؛ امّا آهسته آهسته اختلافات کوچک روي بعضي از مسايل پيش آمد که منجر به سرو صدا شد. يکي از مسايل بحث بر انگيز، انتخاب رنگ کفن بود. عده يي با رنگ معمول سفيد مخالفت مي کردند و مي گفتند كه اين رنگ، رنگ پرچم طالباني و تروريزم بين المللي است از اين رو، نبايد رنگ سفيد انتخاب گردد. به هر صورت پس از مشاجرات لفظي زياد، يک رنگ بي طرف و نا مشخص مانند، شير چايي، گلابي، شکري مايل به سفيدي و زردي انتخاب شد.
پس از وقفهء نان چاشت، در بحث تابوت و نوع چوب آن، سرو صدا پيش نشد. زيرا فقط چوب مطرح بود که از کدام چوب انتخاب شود. چنين استدلال مي شد كه اکثر چوب هاي موجود از کشور هايي وارد مي شوند که ميانهء سياسي شان با شرايط فعلي سازگار نيست. چوب هاي وارداتي ديگر نيز به دلايلي رد شدند. همه با اين امر توافق کردند که چند درخت حويلي ما را اره كنند و از چوب هاي آن يك تابوت بسازند.
کار روز دوم كميسيون، طبق اجندا آغاز گرديد، نخست، گزارش مختصري از کارکردهاي روز گذشته به کميسيون تدارک ارائه شد و سپس اعضا به مسألهء انتخاب گورستان پرداختند.
عده يي از اعضاي كميسيون موافق بودند تا گورستان شمال شهر به نسبت آب و هواي گواراي آن انتخاب شود، برخي از آنان به اين باور بودند که چون گورستان ياد شده در شمال شهر موقعيت دارد و جانب شمال در گذشته از لحاظ جغرافيايي با کشورهاي سوسيالستي هم مرز بود، فعلاً با در نظرداشت شرايط سياسي موجود، اين انتخاب يک انتخاب مناسب و ديپلوماتيک نيست.
گورستان جنوب شهر نيز به نسبت موجوديت آرامگاه هاي اشخاص و افرادي متعددي که در دوران حيات شان به ايديولوژي هاي مختلف سياسي پيوند داشتند، رد شد.
سر انجام فيصله شد تا مَيت در داخل منزل خود ما دفن گردد. هنگام نان چاشت و تفريح فرا رسيد. بعد از ظهر بايد دربارۀ نوشتن اعلان و انتخاب موتر امبولانس کار صورت مي گرفت. موضوع امبولانس ـ به نسبت انتخاب آرامگاه در داخل منزل ما ـ از اجندا حذف شده بود. بحث پس از ظهر كميسيون، به ترتيب و نوشتن اعلان فوتي اختصاص يافت. اين امر ظاهراً در اول خيلي جدي به نظر نمي رسيد و فکر مي شد که به صورت سريع ترتيب و نوشته شود؛ اما اين موضوع برخلاف انتظار، به يک بحران تبديل شد. نوشتن اعلان هر لحظه به يک مشکل عمده بر مي خورد. يکي مي گفت که بايد کساني که در دو روز گذشته از خودشان در کميسيون شايسته گي نشان داده اند، نام هاي شان در صدر اعلان نوشته شود.
کساني طرفدار آمدن نام ها بر اساس قرابت با ميّت بودند. هم چنان کسي مي گفت كه بايد به ترتيب حروف الفبا نوشته شود. عده يي هم ادعا داشتند که بايد نام ها بر اساس قرعه انتخاب و يادداشت گردند و يا هر کي در بين قوم صاحب نفوذ تر باشد، نام او پيشتر نوشته شود. اين که اعلان به کدام زبان نوشته شود، نيز مسأله يي بود.
اکثريت تأکيد مي کردند که در کنار زبان هاي رسمي، ملي و محلي به منظور مصلحت هاي منطقه يي و جهاني بايد زبان هاي خارجي نيز در نظر گرفته شوند و اعلان بايد به زبان هاي خارجي نيز ترجمه شود؛ زيرا اين احتمال وجود دارد که در آينده آرامگاه نيازي به بازسازي داشته باشد و براي مصارف آن «پروپوزل» هايي به دفاتر خارجي پيش کش گردد و بايد اين موضوع از همين اکنون در نظر گرفته شود.
اين همه بحث و گفت و گو جلسه را تداوم بخشيد و بـدون هيچ نتيجه يي شام فرارسيد. قرارشد کميسيون به صورت فوق العاده براي چند ساعت پس از نان شب به کار خويش ادامه بدهد.
کار جلسه آغاز گرديد و ادامه پيدا کرد. جنجال هم چنان باقي بود. از اين که همه خسته و افسرده شده بودند، ناگهان وضعيت به تيره گي گراييد و همه شروع کردند به دشنام و فحش دادن به يک ديگر. همه عصباني شده بودند و يک ديگر را کافر، مرتد، وطن فروش، خاين ملي، شرور، جنگ سالار، موتر شوي، سرک شوي، و... خطاب مي کردند و به تعقيب آن همه جلسه را به رسم اعتراض در همان نيمه هاي شب ترک گفتند و از خانهء ما رفتند.
فرداي آن شب، بنابر شکايت مردم محل و ادارهء محيط زيست، افراد شهرداري به خانهء ما آمدند و پدر کلانم را براي تدفين از خانهء ما بردند. خدايش بيامرزد.
... اي کاش ميدانستيم قبرش در کجاست!
تقرر و فعالیت
با دوستان هم كلاه و هم كلهء خود مشوره کردم و گفتم مگرعيب نيست که در اين دورهء حکومت خودماني بي کار و بي وظيفه اين بَر و آن بَر بروم. همه تأييد کردند و گفتند که مرا در يکي از پُست هاي کليدي مقرر نمايند. نظر خودم را پرسيدند.
گفتم از آن جا كه در مسايل باغداري و مالداري سابقه و تجربه دارم، براي من بهترين پُست، رياست زراعت ولايت ما، است، اين پُست براي من يک موقف مناسب است؛ زيرا از يک سو تجربه هاي عمليم به من کمک مي کند و از جانب ديگر قلم و سواد نيز در آن جا چندان الزامي نيست.
پيشنهادم از سوي مسؤولين ولايت براي دريافت منظوري نوشته شد و به مركز ارسال گرديد.
چندي بعد در حاشيۀ پيشنهاد چنين فرماني نوشته شد و دوباره مواصلت نمود:
(مولایزه شد! به هیس رییس اتلاهات و فرهنگ ته این است.)
با خواندن فرمان تقررم کمي در فکر فرو رفتم. سپس کمي اميداوار شدم و با خود گفتم كه هدف من کار است؛ چه در ادارهء زراعت باشد و چه در اطلاعات و فرهنگ.
فردا مراسم بزرگي به منظور معرفي بنده در رياست اطلاعات و فرهنگ برگذار شد. نخست، بزرگان ولايت صحبت نمودند و پس از آن از من خواستند تا به ايراد بيانيه بپردازم.
چون قبلاً آماده گي به رياست زراعت گرفته بودم و بيانيه ام نيز پيرامون فعاليت ها و برنامه هايم در آن پُست آماده شده بود، باز با خود گفتم كه هدف از کار براي من خدمت است چه در زراعت و چه در اطلاعات و فرهنگ. بيانيه را از بغل جيب واسکتم بيرون کشيدم و خواندم که پاره يي از موضوعات آن در مورد سر سبزي شهر، تربيه گاوهاي زراعتي و شيري، نگهداري و نسل گيري از گوسفند هاي چاري، ايجاد فارم هاي مرغداري و... بود. حاضرين کف زدند و مبارکباد گفتند و گل هاي زيادي در گردنم انداختند.
روزي اولي كه به كار آغاز كردم، يك جلسهء کاري با تمام بخش هاي رياست خود گرفتم و همهء مسؤولين را دعوت کردم. از آنان خواستم که فعاليت هاي خويش را تسريع بخشند و براي شان از اهميت سر سبزي در شهر، ايجاد فارم هاي مرغداري و گاوداري و ... صحبت کردم.
پس از ساعت ها بحث و مذاکره، به اين نتيجه رسيديم که اتحاديهء هنرمندان وظيفه دارد تا در دو ماه آينده 400 نهال را در اطراف اتحاديه غرس نمايند. کانون نويسنده گان مکلف است تا در کنار شعر و شاعري، در مورد شيردوشي، گاو داري و ايجاد فارم هاي مرغداري تلاش نمايند و چه عيب دارد تا پس از اين ـ به خاطر وطن و ملت ـ به جاي گل، بلبل، سنبل و گيسو از مرغ, گاو, بزغاله، تخم، کلنگي، خروس و... در اشعار و نوشته هاي شان استفاده نمايند.
همين سان، در مورد برگذار نمودن کورس هاي کوتاه مدت آموزش قُلبه با گاو قُلبه يي كه يكي از سنت هاي ديرينهء ما است، روش جمع آوري و پاشيدن درست تخم در مزارع، هنر درو کردن، تشخيص مرغ تخمي و «کُرک» و... صحبت هايي به عمل آمد.
پس از احراز اين مقام و برنامه ريزي هاي وسيع و پي گيري جدي آنها از سوي خودم، خوشبختانه امروز پس از يک دورهء کوتاه کاري، ما داراي چهار گاو شيري، دوازده مرغ کلنگي، بيست دانه مرغ تخمي جنگي هستيم كه همه آنها را در محوطهء دفتر خويش، سالون كنفرانس ها و کتابخانهء عامه تنظيم و جا به جا نموده ايم. علاوه بر اين، حدود بيست و پنج تن از شاعران ما توانسته اند كه در خانه هاي شان گندنه و پالک کشت، دَرو و دسته بندي كنند و روزانه در پيش روي منده يي به صورت آزاد، دموكراتيك و به نرخ دلخواه خويش به فروش برسانند.
همچنان بيشتر از ده تن شاعر و نويسندهء ما در رشتهء تشخيص مرغ تخمي از کُرک، آموزش ديده اند و اکنون مي توانند از راه دامن تشخيص بدهند که مرغ تخمي است يا کُرک.
پنجاه تن از هنرمندان سينما و تياتر نيز، در رشته هاي دَرو کردن ثقيل و خفيف آموزش هاي عالي ديده اند و براي همهء شان گواهينامه داده شده است و همهء شان در مزارع و زمين هاي مختلف مصروف دَرو هستند.
به همين ترتيب، در حدود شصت تن از آواز خوانان آماتور، محلي و كلاسيك، در دوشيدن شير گاو و گوسفند، مهارت هاي فني و مسلکي كسب نموده اند و در فارم هاي مختلف مصروف دوشيدن هستند.
انفجار بی صدا
سرو صداي بيش از حد رسانه ها مرا وا داشت تا شهر پشاور را به قصد کابل ترک بگويم و با خود گفتم: "به شهر خود روم و شهريار خود باشم"، چون شنيده بودم كه کابل گُل و گلزار شده و از آسمانش دالر مي بارد و مشکلات امنيتي و اقتصادي هم کاملاً رفع شده است.
در مسير راه، برگشت خودم را با دلايل متعددي توجيه مي کردم و گاهي شعرها و شعارهايي را در آسياب زبانم خرد مي کردم؛ چنان كه دو سه بار در اثر تكان هاي شديد و سنگ هاي جاده ـ که موتر ما به آن اصابت مي کرد ـ زبان و لبم را زخمي کردم. به هر حال با خود گفتم كه در راه وطن اگر سر هم برود کم است.
سر انجام به کابل پياده شدم و بيگانه وار اين بَر و آن بَر نگاه مي کردم. آخر پس از خيلي سال ها به اين شهر آمده بودم.
در امتداد مغازه ها آب معدني توجهم را جلب کرد. ديدم که تقريباً در دست بسياري از مردم يك بوتل آب معدني است، فوراً نرخ آن را از يک دکان پرسيدم. ديدم چندان گران نيست و مي شود چند بوتل از آن خريد. به هر ترتيب که بود، تصميم گرفتم چند بوتل آب معدني بخرم و آهسته آهسته آن را سر بکشم. آب معدني چند مسأله را تحت پوشش قرار مي داد، يکي اين که آن مثل قديمي «خواهي نشوي رسوا همرنگ جماعت شو!» مراعات مي گرديد، از جانبي هم ممکن بود با بعضي از دوستان قديمي مواجه شوم و داشتن يک بوتل آب معدني در دست خالي از حيثيت نبود و در نهايت هم رفع تشنه گي ميشد.
آب معدني را خريدم و لحظاتي بعد متوجه شدم که همانند گذشته ها که دست هاي مان به گرداندن دانه هاي تسبيح عادت کرده بودند، حالا به داشتن يک بوتل آب معدني عادت کرده اند، همين بود که ديگران را نيز حق به جانب دانستم.
آهسته آهسته متوجه شدم که ظرفيت مثانه و گرده ها رو به اختتام است، فوراً به فكر يافتن يك راه حل شدم.
در اول اين مسأله چندان جدي به نظر نمي آمد؛ چون كه در سال هاي مهاجرت عادت کرده بودند که درهر کجايي که دلمان بخواهد رفع حاجت کنيم؛ چون تنها در اين زمينه در پاکستان کاملاً آزادي بيان وجود داشت و در هر جايي که ميخواستي ميتوانستي حتّا با تيراژ بلند رفع حاجت کني به ويژه رفع حاجت کوچک ـ که اصلاً مي توان آن را رفع حجت گفت ـ معضله يي نداشت.
لحظاتي به تغييرات و تحولات کابل مشغول شدم و اين موضوع را فراموش کردم. ناگهان حمله شديدي به من هُشدار داد تا موضوع را جدي بگيرم. اين سو و آن سو نگاه کردم. هيچ روزنۀ اميدي به چشم نمي خورد. البته زمينهء رفع حاجت از لحاظ نظافت در هر جايي از شهر ممکن بود؛ تنها چيزي که مانع اين کار مي شد تراکم بيش از حد مردم بود.
ديگر توان نبود. چندين بار تصميم گرفتم و بند تنبانم را نيمه باز کردم؛ اما زمينه طوري بود که يک گرهء ديگر در بند تنبانم مي افزودم.
جاده هاي زيادي را پيمودم؛ نه تشناب بود و نه زمينهء صحرايي. ناگزير از جاده هاي عمومي به سوي کوچه هاي فرعي راه کشيدم. از اين کوچه به آن کوچه و از خامه به پخته. سر انجام يک کوچهء نسبتاً خلوت را گير آوردم. زير سايهء يک درخت را انتخاب کردم و مسير غروب آفتاب را از روي حدسيات تعيين کردم که مبادا مرتکب کدام گناهي شوم.
مشغول گشودن گره هاي بند تنبانم شدم كه تعداد شان افزون از بيست کور گره ـ مانند سرنوشت کشور مان ـ شده بود.
گره ها گشوده شدند و راحت کنارهء جوي نشستم. ناگهان ضربهء شديد يک آلهء آهنين را بر شانه ام احساس کردم. خيلي ضربهء دردناک بود. به مشکل سرم را به عقب چرخاندم. چند سرباز با اسلحه در عقبم ايستاده بودند. به محض اين که چشمانم به چشمان شان افتادند، به دشنام دادن شروع کردند:
ـ پدر لعنت، بي پدر، ماين گور ميکني؟
چون اصطلاح «ماين گور کردن» در گذشته ميان مردم به رفع حاجت کلان در روي جاده ها، گلدان ها و پارک ها اطلاق مي شد، فکر کردم که ميگويند «قضاي حاجت» کلانت را به روي جاده مي کني، فوراً گفتم:
ـ ني آمر صاحب، خردش است.
هنوز آخرين کلمات جمله ام ادا نشده بود که شروع کردند:
ـ تروريست بي شرف! ماين، ماين است؛ خورد و بزرگ ندارد، «القاعده» «تروريست بين المللي» حالا همرايت کار داريم.
در ميان موتر متوجه شدم که در همين گيرو دار تنبانم را تَر کرده ام. هنگامي كه اين مسأله توجه آنان را جلب کرد، محور اصلي بحث شد و با يک ديگر مي گفتند:
ـ چندان خطرناک نيست، معلوم مي شود که انتحاري نيست. از همين افراد دست دوم و سوم است، کسي که قصد حمله انتحاري داشته باشد تنبان خودش را تََر نمي کند.
دست و پا بسته و دهان بسته مرا در يک اتاق کوچک انداختند و دروازه را بستند.
چندين ساعت بعد صداي پاي شنيده شد و دروازه باز گرديد.
همين كه وارد اتاق شدند، بوي موجود در اتاق توجه همۀ شان را جلب کرد و پيرامون بوي تبصره ها شروع گرديد.
يکي ميگفت كه همين اتاق سايه رُخ است و شايد بوي نم باشد. ديگري ميگفت خيلي دير است که بندي سياسي نداشته ايم و دروازهء اين اتاق باز نشده است، شايد همين علت بوده باشد.
در حدود يک ساعت دربارۀ بوي بحث شد.
پس از آن دست، پاي و دهان مرا باز كردند وتحقيقات را آغاز نمودند، پس از ساعت ها بازجويي بي گناه ثابت شدم و دستور دادند تا مرا آزاد سازند. در اين هنگام رو به مسؤول شان کردم و گفتم:
ـ آمر صاحب، شما در مورد بوي بحث مي کرديد. به خاطر بسته بودن دهان، دست ها و پاهايم و نبودن تشناب ماين کلان من در داخل تنبانم منفجر شده است. تشويش نکنيد. همين که من از اتاق خارج شوم بوي هم گُم مي شود.
لَغَتنامه
دزدي: اضافه کاري در ساعات رسمي.
دماغ: آنچه که در اثر عدم فعاليت آن ديگر اعضاي بدن فعال ميگردند.
بوت: موتر فقرا؛ اما اگر دروازه عقبي نداشته باشد، خيلي خطرناک مي شود.
ملت: متاع سياست سوپر مارکيت.
آدم صادق: شخصي كه در جامعۀ ما به نام هاي ساده، لوده و گوسفندي مشهور است.
ابتذال: آثار ديگران.
افسوس: مشهور ترين خوراک افغاني.
کافر: هرکسي که خوش ما نيامد.
خر: مظلومي که به جرم برخي شباهت ها با انسان هر روز اهانت مي شود.
دانشگاه: جايي که دانش گاه گاه به آن جا کله کشک مي کند، در برخي از متون «دانشکاه» آمده است؛ يعني جايي که دانش در آن جا «کاسته» مي شود و کاهش مي يابد و در متون قديمي تر آمده است «كاه» خوراکي است که حيوانات آن را مي خورند.
اردو: دارالتنبلان.
زمين: چيزي که خدا مي آفريند و شهرداري مي خورد.
انترنيت: عيالداري مجردان.
احترام: نوعي رابطهء غير طبيعي و اجباري ميان انسانها.
عادت: فرهنگ كشور هاي غير فرنگي.
فردا: روزي که خيلي براي ما با ارزش تر از امروز است؛ اما پس فردا قيمتش دو باره برابر امروز است.
هنر: عيب پسنديده.
شهرت: ترجمهء زيباتر ازمتن اصلي.
ديوانه گي: عياشي بي سرمايه.
ملا: در لغت به معني پُر و در اصطلاح عکس اهورا در زمين.
ساده لوح: کسي که نتواند دروغ بگويد.
شخصيت: جايگاه و احترامي که خود مان براي خويش تعيين مي كنيم.
شاعر: کسي که پس از شناخت قافيه مي خواهد همهء جامعه با او هم قافيه شود.
شوهر: ترکيب يافته از دو کلمهء «شو» و«هر» يعني هر «چيز شو».
عشق: بهانه يي براي ازدواج.
شهيد: لقبي که براي قاتل و مقتول داده ميشود.
قناعت: توجيه تنبلي.
تاريخ: كتابي كه تا «ريخ» يك ملت در آن ثبت مي شود.
کانديد: کسي که «کان» را ديده و مي خواهد به آن برسد.
لباس: شخصيتي که در پناه آن قدم مي زنيم.
سياست: خوابي براي سياست.
دموکراسي: تقويت حنجره.
جفنگ: آثار شفاهي فرهنگيان.
جنگ: افتخار كشورهاي جهان چهارم و پنجم.
کمپيوتر: ويديو و ويديوگيم مدرن.
مدال: افتخار چند گرامه.
محصل: دستکول خالي.
تحصيل: ايام تعطيل.
حقوق زن: حقي که براي زنان ديگران ادعا داريم
انتخاب: نام خانواده گي انتصاب.
کثافت داني: پاکيزه ترين محل در شهر.
معلم: کسي که متهم به داشتن علم است.
تلويزيون: ميدان رژۀ نظامي و سياسي زورمندان.
تحقير: تهء قير نمودن طرفي که مورد پسندما نباشد.
دل: ملاي المثل مشهور«الا و بلا ده گردن ملا».
تماميت ارضي: حفظ و نگه داري جاده هاي خامه.
اجتماع: غلهء چهار فصل، سياست.
اقتدار ملي: عنقاي کوه قاف سياست.
کلاه: آنچه فرهنگيان بر سر مردم ميگذارند و سياستمدارن از سر مردم برميدارند.
پدر: شخصي که به خاطر لغزش هاي فرزندانش، هر روز برايش لعنت فرستاده مي شود.
کمپودر: كسي که پودر را کم کند و فقط آب مقطر را به مريض زرق نمايد.
نامزدي: در لغت دوره يي را گويند که دختران و پسران با هم معرفي مي شوند؛ اما در اصطلاح اجتماعي دورهء شناسايي خشوها است.
تشناب: تالار آزادي بيان.
روزنامه: کاغذ کمپاين انتخاباتي کانديدان.
شعر سپيد: به پنداشت برخي ها، شعري كه با كلهء سپيد، مغز سپيد، كاغذ سپيد وقلمي با رنگ سپيد گفته شود.
حقوق مرد: حقي كه زنان براي اعادهء آن در قرن 22 مبارزه را آغاز خواهند كرد.
دموكراسي: موتر بدون راننده و پر از سواري كه هر چهار تاير آن پنچر است.
ماهنامه: استفراغ يكماههء مدير مسؤول.
خوب: لقبي كه معمولاً انسان ها هنگام نبود شان به دست مي آورند.
وطن: تنها ترين مادري كه زنا را در حقش روا داشته اند.
ستاره: پديده يي كه بشر به نسبت دوري نتوانسته است از خودش سوء استفاده نمايد؛ اما از نامش خوب سوء استفاده مي كند.
كثافت: چيزي كه بيشتر از هر جاي ديگر در كلهء سياست مداران انبار است.
پاورقي: عقدهء مترجم.
انسان: مجبورترين تماشاگر فلم هستي.
شجاعت: شعبه يي از دانشكدهء جهالت.
فرهنگي: فر به معني شكوه و جلال و هنگ به معني آواز خر؛ يعني هنگ زدن با شكوه.
عزلت نشيني: آخرين مرحلهء شهرت طلبي.
گورستان: جايي كه ثروتمندان فقط با يك پنجره تبلور ثروت مي نمايند.
صلح: آتش بس موقت.
پاسپورت افغاني: پولي كه نزد همهء دول جهان به صورت غير رسمي ناچل اعلان شده است.
برف: چيزي كه انسان دوست دارد بر زمين زير پايش ببارد، اما نه بر سرش.
ازدواج عصري: يگانه دستاورد فرهنگي افغانستان در قرن بيست و يكم.
دروغ: اكسيجن دنياي سياست.
زن: بچهء فلم دموكراسي.
